مشکل خسرو معتضد با بختیاری ها چیست؟

ایبنانیوز / سرویس فرهنگ و هنر / فرشید خدادادیان*
طی روزهای گذشته از طریق دوستان متوجه شدم آقای خسرو معتضد کارشناس-مجری پر کار تلویزیون در مورد بختیاری ها مطالب نادرستی را بیان کرده اند! در پیامک ها و ایمیل هایی که دریافت کردم خواسته شده بود "اعتراض خود را به سخنان آقای معتضد که در یک برنامه تلیوزیونی گفته است بختیاری ها چندین قرن است وارد ایران شده اند و ایرانی نیستند، به فلان شماره سامانه الکترونیک صداوسیما اعلام نمائید". 

خیلی از افراد نیز در تماس های تلفنی و حضوری، به لزوم عزمی جدی برای دادن پاسخی به این مطالب نادرست تاکید کرده اند. 

من برنامه مورد اشاره دوستان را ندیده ام. به همین دلیل اینترنت را بدنبال دیدن لینک برنامه موردنظر جستجو کردم اما چیزی نیافتم. در عوض با سرچ کردن نام این مجری-کارشناس تلویزیون، دریافتم که ایشان پیش از این نیز بختیاری ها و لرها را مورد تفقد خود قرار داده اند! 

پرده اول: آبان ۱۳۸۶ 

از نقد "رضا جایدری" در سایت سیمره دریافتم که آقای معتضد پیش از این در روز یکشنبه،۳۰ آبان ۱۳۸۶، در شبکه‌ی دوم سیما و در برنامه ‌"پلی به گذشته" گفته است: «لرها در گذشته از ماشین‌هایی که قصد عبور از خاکشان را داشته‌اند حق علف‌چر می‌گرفته‌اند و به حکام، مالیات نمی‌داده‌اند! جالب این که از هر ماشین به صرف این که چهار چرخ دارد، چهار برابر مالیات می‌ستانیده‌اند!». بعد هم ادامه می‌دهد: «امیراحمدی در کتاب خاطراتش همه‌ی این چیزها را گفته و آورده که چون سران قبایل و طوایف لرستان از ماشین‌ها باج می گرفتند، لذا نظامیان به بهانه‌ای ۱۴ نفر از سران آن‌ها را اعدام می‌کنند.»
 
بنا به نقد منتشر شده، این اظهارنظر توام با استهزاء در حالی است که جاده‌ی سراسری لرستان به خوزستان در آبان ۱۳۰۷ افتتاح شده و واقعه‌ی اعدام سران عشایر لرستان در شهریور ۱۳۰۴ یعنی چهار سال قبل و آن‌هم در بروجرد و نه در خرم‌آباد به وقوع پیوسته است! نقد رضا جایدری بر گفته های معتضد را می توان در آرشیو سایت سیمره دید. 

پرده دوم: بهمن ۱۳۸۸

همچنین يکشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۸ "کاظم آقایی" در ایبنانیوز نوشته است: "چند وقت پیش متوجه شدم شبکه دو تلویزیون در حال پخش برنامه ای تاریخی است که مجری آن خسرو معتضد درباره حسینقلی خان ایلخانی بختیاری صحبت کرد و اشاره کرد که "حسینقلی خان ایلخانی مالی نبود که بخواهیم درباره او صحبت کنیم و..."

کاظم آقایی چنین ادامه می دهد که: "لحن گفتار او و طرز صحبت کردن او درباره این شخصیت آن چنان مرا متاثر و از طرفی عصبانی نمود که دیگر قدرت دیدن ادامه برنامه را نداشتم و از یک سو به مظلومیت بختیاری ها و کمرنگ نشان دادن نقش آنها در صحنه های تاریخی ادوار مختلف این کشور بزرگ تاسف می خورم و از طرفی به خاطر لحن و طرز برخورد و نگاه مورخ که باید احترام و حرمت افراد را هر چه بوده باشند و از جمله اصل امانت داری در بیان تحولات تاریخی را داشته باشد عصبانی و ناراحت شدم". ادامه نقد کاظم آقایی نیز در آرشیو آژانس خبری بختیاری (ایبنا نیوز) قابل خوانش است.

نمونه ی جدید 

موارد فوق تنها نمونه های اظهارنظرهای جنجالی این کارشناس-مجری تلویزیون نیست. گویا از این دست مطالب به کرات بیان شده است و برای اطلاع از آنها کافی است عبارت "توهین معتضد به بختیاری ها" را در موتورهای جستجوگر اینترنتی سرچ نماییم! 

در جدیدترین نمونه و در هفته گذشته نیز نقل قولی به آقای معتضد منتسب شده که گفته اند: "قوم بختیاری، قومی است که طی چند قرن گذشته وارد ایران شده و ریشه آنچنانی ندارد!" 

هرچند از صداوسیما که در برنامه های مختلف خود همواره اقوام مختلف ایران و از جمله بختیاری ها را مورد توهین خود قرار داده است انتخاب چنین افرادی بعنوان کارشناس-مجری امر بعیدی نیست، اما اظهارنظرهای نامعقول و غیر علمی آقای معتضد در مورد بختیاری ها انسان را کنجکاو می نماید که بپرسد مشکل واقعی جناب معتضد با بختیاری ها چیست؟ زیرا چنین اصراری بر اشتباهات مغرضانه تاریخی جز از منظر مشکلات شخصی گوینده با سوژه قابل توجیه نیست! موضوعی که جز با اطلاع دقیق از ذهنیات نامبرده و یا احتمالاً خاطرات ناخوشایند دوران کودکی، نوجوانی یا طول زندگی که ایشان ممکن است از این قوم داشته باشد میسر نیست. که حتی در چنین حالتی نیز تعمیم دادن یک موضوع شخصی به کل قوم بختیاری از دایره انصاف خارج است. 

قاعدتاً برای پاسخ به اظهار نظر مامعقول فوق باید به منابع و نشانه های تاریخی و البته باستانی اشاره نماییم. اما مآخد تحقیقی نیز در این رابطه می توانند به کارشناس مجری محترم در اصلاح نظریات اشتباه خود کمک نمایند.خصوصاً اینکه از شواهد بر می آید که تراکم برنامه های تولیدی وقت زیادی برای مطالعه منابع اصلی و متون تاریخی باقی نمی گذارد! 

دو نمونه از این مآخذ متعدد را به نشانی پستی شبکه دوم صدا و سیما، برنامه پلی به گذشته و با نام گیرنده آقای خسرو معتضد پست کرده ام و امیدوارم به دست ایشان برسد. 

این دو ماخذ که اتفاقاً حجم زیادی هم ندارند و ایشان می توانند حتی در سرویس رفت و آمد خود به جام جم نیز مطالعه کنند، عبارتند از کتاب های: "ما ایرانی هستیم" تالیف سیروس کریمی بختیاری / چاپ دوم ۱۳۸۷ / انتشارات فروهر. و همچنین کتاب "تاریخ ده هزار ساله بختیاری ها" تالیف بابک سلطانی / چاپ پنجم ۱۳۹۰ / انتشارات کردگار. که کمک شایانی به اصلاح اشتباهات تاریخی جناب معتضد خواهد کرد. 

همچنین علیرغم تمامی بی مهری های جناب معتضد، ایشان را به بازدید از مناطق زاگرس و دیدن جلوه های باستانی و تاریخی این منطقه از ایران دعوت می نمایم. بختیاری ها مطمئناً با مهمان نوازی خاص ایرانی پذیرای ایشان خواهند بود. چرا که میهمان نوازی، از بارزترین خصلتهای ایرانی است و بختیاری ها در این مورد، زبانزد هستند.

یکسال از تخریب فرهنگسرای بهمن علادین گذشت

به نقل از آژانس خبری بختیاری:                                                   

در آستانه یکمین سالگرد تخریب فرهنگسرای بهمن علاءالدین در اهواز، همچنان سرنوشت این پروژه که از مصوبات سفر دکتر احمدی نژاد رئیس جمهوری است، در هاله ای از ابهام قرار دارد.

 
به گزارش آژانس خبری بختیاری (ایبنانیوز)، فرهنگسرای در حال ساخت «بهمن علاءالدین» در بلوار ساحلی اهواز، در نیمه شب 22 آذر 1390 بطور شبانه توسط عوامل شهرداری اهواز با خاک یکسان شد.

این مجموعه فرهنگی که در تاریخ ۲۶/۰۷/۸۶ و توسط اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان با حضور مقامات استانی کلنگ زنی شد، شامل یک تالار و فرهنگسراست و عملیات اجرایی آن با اعتبار اولیه یک میلیارد تومان در زمینی به مساحت یازده هزار متر مربع آغاز شد و از همان ابتدا به پاس خدمات فرهنگی بهمن علاءالدین هنرمند بختیاری، به این نام نامگذاری شده بود.

حشمت قاسمی از هنرمندان پیشکسوت خوزستان، در شب حادثه به خبرنگار ایبنانیوز گفته بود: من به عنوان یک هنرمند خوزستانی که از کمبود فضاهای فرهنگی و هنری رنج می برم، همواره پیگیر روند پیشرفت فیزیکی این پروژه بودم و به جرأت میتوانم بگویم تاکنون دو میلیارد تومان در فونداسیون ساختمان هزینه شده بود ولی عومل اجرائیات شهرداری در یک حرکت ضدفرهنگی به تخریب آن پرداختند.

این هنرمند خوزستانی تأکید کرده بود: در پی رفت و آمد مشکوک عوامل شهرداری، عده ای از هنرمندان خوزستان که در میان آنها تعدادی از پیشکسوتان هنر خوزستان و کشور حضور داشتند برای جلوگیری از تخریب فرهنگسرا در محوطه اجتماع کردند ولی عوامل اجرائیات شهرداری بدون حکم قضایی، به خشونت متوسل شدند و اینجانب و فرزاد موسوی از بزرگترین گرافیست های کشور را مورد ضرب و شتم قرار دادند.

گفتنی است شهرداری اهواز، پس از دفن شبانه ی مصوبه سفر رئیس جمهوری، اعلام کرده بود: «متاسفانه بيش از چند سال است كه نيمي از ساختمان موزه نيمه‌كاره رها شده و فضاي نامطلوبي را براي ساختمان فعلي آن و شهر ايجاد كرده است؛ اين وضعيت مناسب شأن هنرمندان و شهروندان نيست» و اینکه «ايجاد فضاي سبز شهري در كنار ساختمان نيمه‌كاره موجب برخي تغييرات جزئي مي‌شود ولي هدف شهرداري از اين اقدام تنها زيبا‌ كردن محيط اطراف موزه و شهر اهواز است».

و حشمت قاسمی در این باره چنین استدلال کرده بود: شهرداری اهواز مدعی است که روند پروژه طولانی شده و شهر زیبایی خود را از دست داده. این در حالی است که فونداسیون ساختمان تالار و فرهنگسرا سالهاست به پایان رسیده ولی هر بار که پروژه در حال پیشرفت بود، عوامل اجرائیات شهرداری با بهانه های مختلف از آن جلوگیری کرده اند. همچنین در مورد چمن کاری روی محوطه تخریب شده فرهنگسرا باید گفت اینگونه برخورد با فرهنگ و هنر این مرزوبوم، اهانت بار و بی سابقه است. چرا باید محل اجتماع اهالی فرهنگ و هنر را تخریب کنند و روی آن چمن بکارند و نام آن را توسعه فضای سبز بگذارند؟ باید از شهرداری پرسید آیا فقط این نقطه که مایه دلگرمی هنرمندان بود، زیبایی شهر را به خطر انداخته بود و آیا شهرداری اهواز به وظایف خود در توسعه فضای سبز عمل کرده و فقط این نقطه باقی مانده بود؟

سیری در تاریخ بختیاری

اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از وینستون چرچیل سئوال میکند ، آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند میروید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را در بیخ گوش خودتان یعنی در کشور ایرلند که سالهاست با شما در جنگ وستیز است نمیتوانید انجام بدهید ؟
چرچیل می گوید: برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم .روزنامه نگار میپرسد . آن دو ابزار چیست ؟
چرچیل پاسخ میدهد : اکثریت نادان ، و اقلیت خائن


ادامه نوشته

خلاصه اي از زندگي اسدخان بهداروند

 

اسدخان بهداروند رئيس طايفه بهداروند ،از دلاوران ،جنگجويان و جوانمرد زمان خويش بود.نام پدر وي و اجدادش در منابع مشخص نيست.او در سخاوت شجاعت و مردانگي سر آمد روزگار خويش بود. به واسطه كشتن شيرها در جنگل به اسد خان شيركش مشهور گرديد. محل سكونت وي در خوزستان ، دژ مشهور ملكان بود كه خود از عجايب روزگار به حساب مي آمد اين دژ مقر و پناهگاه اسد خان بوده و لذا به دژ اسد خان نيز مشهور است. اين دژ پيش از اين متعلق به طايفه ي  موگوئي بوده است ، خان موگوئي يكي از خوانين بهداروند را در دژ اسير نمود اما آن خان به كمك همسر و همراهانش توانست خان موگوئي را از دژ خارج نموده و از آن پس خود و افرادش در آنجا مستقر گرديدند .پس از هفت پشت اين دژ به اسد خان و پس از او به پسرش جعفر قلي خان رسيد . لايارد در عصر جعفر قلي خان از اين دژ ديدن نمود . او مي نويسد .نام قديمي آن ، دژ ملكان است و لرها عقيده دارند كه اين دژ از فرشته ها يا ملائكه به بختياريها منتقل شده است و بدون كمك ملائكه نمي توان به بالاي آن دژ صعود كرد. اسد خان بهداروند در چنين مكاني مستقر بود و زندگي مي كرد. دشمنان وي بواسطه ي صعب العبور بودن دژ حتي با داشتن لشكري عظيم نمي توانستند آنجا را تصرف كنند . اسد خان پس از حمله به دشمنان خويش و با ايجاد نا امني حتي تا پشت دروازه هاي تهران ، خود را به دژ مي رساند و نجات پيدا مي كرد و دشمنان نمي توانستند بر او دست يابند. بيناسد خان و حبيب خان دوركي بر سر رياست بخش هفت لنگ رقابت وجود داشت. اسد خان سر انجام روزي به هنگام شكار توسط قواي فتحعلي شاه  دستگيروبه تهران فرستاده شد. شاه فرمان داد تا وي را زنده به گور كنند.و براي عذاب بيشتر وي دستور داد تا قبرش را جلوي چشمانش بكنند.اما وي چون ديد كه قبركن ها درست كار نمي كنند ، ناراحت شده و با گرفتن كلنگ از دست آنها شروع به كندن قبر خود كرد.

مامورين كه شگفت زده شده بودند به شاه خبر دادند. فتحعلي شاه ازاين همه شهامت و جرات شگفت زده شده و تصميم گرفت از كشتن چنين مردي صرف نظرنمايد. اما دستور داد كه در تهران تحت نظر باقي بماند. پس از اينكه ناپلئون ، فرانسويان را جهت دوستي و كمك به ايران فرستاد  وآنها براي مهمات سازي و توپ ريزي به ذغال احتياج داشتند شاه قاجار كه از وجود جنگل هاي بلوط در سرزمين بختياري خبر داشت. اسد خان و رقيبش  حبيب خان دوركي را كه در تهران و گروگان بودند،احضار نمود و شرط آزادي آنان را تهيه ذغال و ارسال آن به مركز اعلام نمود .

هر دو نفر پذيرفته و و به ميان ايل بختياري مراجعت كردند . اما اسدخان چون به ميان ايل رسيد از تهيه ذغال براي دولت سر باز زد و اين كار را ننگ آور و برخلاف غيرت و تعصب ايلي ميدانست . ولي حبيب الله خان گزارش سرپيچي وي از فرمان شاه را به اطلاع تهران رساند .

در نتيجه بفرمان فتحعلي شاه نيروهاي حاكم اصفهان به كمك الياس خان دوركي برادرزاده حبيب الله خان بسوي محل سكونت طايفه بهداروند واقع در چهارمحال بختياري لشگركشي نمود ند . جنگ طرفين در سال 1227 ه ق به هنگام كوچ عشاير به خوزستان در قله اي از زردكوه به نام كلنگ چين اتاق افتاد . در اين جنگ ، اسدخان كه از هر طرف به محاصره دشمن درآمده بود تنها راه نجات خود و همراهانش را عبور از صخره و پرتگاه كلنگ چين دانست . لذا او با كشتن چهارپايان و احشامي كه داشت پلكاني ايجاد نمود و خود و افرادش با پا نهادن بر لاشه حيوانات و گذشتن از آنها به طور معجزه اسائي نجات يافتند . اين كار بزرگ و شگفت انگيز نشان دهنده كارداني و شهامت اسدخان بوده و درخور ستايش است . پس از اين جنگ اسد خان بيش از پيش مغضوب دولت قاجار گرديد . در سال 1231 ه ق كه حكومت بختياري به عهده شاهزاده محمد تقي ميرزا بود ف او وزير خود ميرزاعلي گرايلي و آقا قاسم صندوقدار را براي استمالت اسدخان فرستاد و پيام داد كه بهتر است او به فرمان شاه گردن نهد اما اسدخان به پيام شاهزاده اهميتي نداد و هر دو نفر را دستگير و زنداني نمود . چون اين خبر به گوش فتحعلي شاه رسيد حكومت بختياري را به ديگر پسرش محمدعلي ميرزاي دولتشاه سپرد . لذا شاهزاده دولتشاه به سوي دژ اسدخان رهسپار گرديد . گوين كه وي براي ديدن دژ به  حوالي ان رفت و اطراف آن را خوب بررسي كرده و فهميد كه گشودن اين حصن بوسيله يورش و غلبه از محالات است . لذا به تنهائي و بدون سپاه خود را  به نزديكي دژ رسانيد و مشغول تماشا گرديد .

اسدخان كه براي بازديد از طويله اسبان خود به پائين دژ آمده بود از دور سواري را ديد كه در نزديكي دژ ايستاده و مشغول تماشا است لذا او يكه و تنها حركت كرد تا به شاهزاده رسيد . او را شناخت و پرسيد اين جا چكار ميكند ؟

شاهزاده تجاهل نمود و گفت يكي از سپاهيان شاهزاده دولتشاه هستم كه براي تماشا دژ آمده ام . اسدخان هم گفت بنده هم يكي از نوكرهاي اسدخان هستم ، رسم بختياري اين است كه كسي كه وارد خانه مان ميشود بايد از او پذيرائي كنيم . بايد بيائيد ناهار ميل كرده و بعد مراجعت كنيد . شاهزاده بدون ترس و واهمه به كنار دژ آمد . اسدخان اسبش را گرفته و گفت بنده اسدخان و شما هم شاهزاده محمد علي ميرزاي دولتشاه ميباشيد . آنگاه دولتشاه او را در بغل گرفت و رويش را بوسيد. اسد خان نيز احترام او را نگه داشت . دوالتشاه كه مجذوب شخصيت و شجاعت اسدخان شده بود از او خواست كه همراه وي  شده و با او به تهران بيايد . اسدخان نيز كه مردانگي شاهزاده قاجار را ديد از در مردانگي درآمد و خود را تسليم وي كرد . دولنتشاه به او گفت كه اكنون به بالاي دژ برو و تداركات خود را آماده نموده و مراجعت كن . اما اسدخان گفت اگر به دژ بروم ، هواي دژ مانع از آمدنم ميشود . هم اكنون هركجا بروي در ركاب تو خواهم بود . پس از رسيدن به تهران شاهزاده قاجار به خان بختياري گفت اكنون به اصطبل همايوني پناهنده شو . اسدخان به اصطبل شاهي رفت و دولتشاه به نزد پدر رفته و گفت اسدخان آماده است . شاه دستور دا دكه سر او را برايش بياورند اما دولتشاه گفت اسدخان به اصطبل همايوني پناهنده شده و شايسته نيست كه پناهنده را به قتل رساند . علاوه برآن من به او اطمينان داده ام وگرنه به اين آساني گرفتار نميشد . نخست بفرما تا اول سر مرا از بدن جدا كنند و بعد هر كاري كه بخواهند ميتوانند با اسدخان بكنند . فتحعلي شاه نيز حرمت ضمانت و تامين پسر را دانسته و اسدخان را بخشيد و به دولتشاه واگذار كرد .

اسدخان از آن پس هميشه در ركاب شاهزاده بود و هنگامي كه شاهزاده در كرمانشاه والي بود نيز در كنار او بود اما شاهزاده در آنجا مريض شد و به اسدخان دستور داد كه بخاطر در امان ماندن از خشم اطرافيان هم اكنون به ميان ايل خود برگردد.  او زمستان را در آنجا و تابستان ها را به ييلاق ميرفت . اسدخان بخاطر حيله اي كه عموزاده گانش به او زدند دژ ملكان را از دست داد و بخاطر اينكه حاضر نبود با برادران خود وارد جنگ شود به فارس نزد دختر خود كه همسر مرتضي قلي خان قشقايي بود رفت و تا هنگام مرگ درآنجا ماند . مرگ اسد خان در سال 1243 ه ق بود.

 

 

داراب افسر بختیاری

 

شادروان داراب افسر بختياري در يك خانواده اصيل بختياري در سال ۱۲۷۹ شمسي در چغاخور از توابع استان چهارمحال بختياري به دنيا آمد. پدر ايشان آاصلان از طايفه احمد خسروي بختياري و مادرشان بي بي گوهر دختر حسينقلي خان ايلخاني است.

شادروان داراب افسر بختياري يكي از پيشگامان شعر به گويش بختياري است براي اينكه در ديوان وي علاوه بر اشعار به زبان فارسي ،شعرهاي زيادي هم به گويش بختياري دارد مانند  :

  • خدائیه
  • همیلا
  • عمرویه
  • رستاخیز مسجد سلیمان
  • همیلا: مناظره پسر روستایی با دختر شهری


دو کتاب از او برجای ما نده است:

  • ترانه های محلی بختیاری
  • دیوان داراب افسر بختیاری

ديوان اشعارش تا كنون هفت بار چاپ شده است كه اين وضعيت نشان دهنده ارزشمندي كار ايشان و استقبال ادب دوستان از اين كتاب مي باشد.

ابیاتی از شعر خداییه:

ای که روزی همه خلق ز انبار تونه // آسمون ها و زمین کرده کردار تونه

ای همه نقش و نگاری که منه دنیا هد // همه از پرتو یک جلوه ی دیدار تونه

حق تو داری بکنی هر چه بدنیا اخوهی // چون همه بید و نبید زنده ز پندار تونه‏

 

داراب افسر از سن سی سالگی شاعری را آغاز کرد. او آنچنان در سرودن اشعار بختیاری  به شیوایی و استواری اهتمام نمود که اینک فرهیختگان دیار بختیاری او را پدر شعر بختیاری می‌نامند چنانکه در مورد وی ملک‌الشعرای بهار  نیز گفته بود: «کاری که فردوسی در زبان فارسی کرد، افسر در زبان بختیاری انجام داده‌است.»

"افسر" ئی فخر بسه سی تو که بعد از مرگت // اسم لر تا به ابد زنده ز اشعار تونه‏

شعر داراب با توجه به شرايط خانوادگي و اصالت ايلي و شرايط اقليمي و اجتماعي ديار بختياري سروده شده است و در حقيقت آيينه تمام نماي احساسات ،عواطف و ذوق سرشار يك بختياري تبار مي باشد كه سادگي و صفاي انسان را بيان مي كند و صميميت زندگي روستايي و عشايري را نشان مي دهد كه در كنار رنگ و بوي زندگي شهري و مشكلات اجتماعي تلاش مي كند تا هويت عاطفي و انساني خود را حفظ كند و آن شور و شادماني صادقانه و بي رياي خود را نسبت به انسانها آشكار مي نمايد تا افراد بتوانند در مسير رشد تكامل انساني قدم بر دارند.

شادروان داراب افسر بختياري در سال ۱۳۵۰ شمسي به رحمت ايزدي پيوست و در قبرستان تخت پولاد اصفهان به

خاك سپرده شده است.    روحش شاد

 

منابع

  1) پایگاه فرهنگی خبری مسجدسلیمان، دیباچه ای بر شاعر فقید داراب افسر بختیاری و اشعار وی

2) صداوسیمای استان جهارمحال بختیاری، داراب افسر بختیاری، ۲۰ مرداد ۱۳۸۸

3) کتاب کلوس دم برف

 

 

حسین پژمان بختیاری

پدرش علی‌مراد امیرپنجه بختیاری (متولد روستای دشتک، استان چهارمحال و بختیاری) بود و مادرش عالمتاج قائم مقامی (ژاله) نسب به خاندان میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام می‌برد . پس از اتمام تحصیلات مدتی در خدمت وزارت پست و تلگراف بود و سپس به شعر و تصنیف روی آورد.

فعالیت‌های ادبی

برخی از آثار شاتوبریان همچون «وفای زن»، «آتالا» و «رنه» توسط او ترجمه شده‌است.

او دارای تعدادی کتاب منتشر شده‌است . از جمله این کتاب‌ها می‌توان کتاب‌های زیر اشاره کرد :

دیوان اشعار
زن بیچاره
خاشاک
محاکمه شاعر
اندرز یک مادر
کویر اندیشه
تاریخ پست و تلگراف در ایران
سیه روز
محاکمه شاعر

او همچنین تصحیح کتبی نظیر : لسان الغیب دیوان حافظ ، دیوان جامی ، ترانه‌های خیام ، خمسه نظامی ، دیوان ژاله قائم مقامی را برعهده داشته‌ است.

نمونه اشعار

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست
آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد
گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
از شاه و گدا هر که در این میکده ره یافت
جز خون دل خویش به پیمانه ندارد


نمونه‌ی دیگر:

بودم آن شب مست رویاهای او
چون گشودم دیده، در بر دیدمش
از نشاط باده یا افسون عشق
از همه شب دلــرباتر دیدمش
همچو گل شاداب و شیرین بوی و مست
پای تا سر، پای تا ســر دیدمش
گر چه او را دیده بودم بارها
لیک آن شب، چیز دیگــر دیدمش
همچو موج سبزه در دست نسیم
هر چه دردم نا مکرر دیدمش


بهداروند


 


بهداروند، یا بختیاروند، طایفه‌ای از طوایف لُر بختیاری شاخۀ هفت لنگ. این طایفۀ بزرگ و مهم بختیاری به بیداروند و بختیاری‌وند نیز شهرت دارد.


خاستگاه قومی:

بختیار نام یکی از سران لربزرگ و نیای بزرگ این طایفه بود که اولاد او طایفۀ بختیاروند را تشکیل دادند (راولینسن، 145-146؛ نیز نک‍: ه‍ د، بختیاری) . مینورسکی بختیاروندها را از نسل چوپانی دانسته که پاپی نام داشته است. برخی نظر مینورسکی را رد کرده، و بختیاروندها را از نسل حیدرنامی از طایفۀ پاپی لرستان دانسته‌اند (امان‌اللهی، 55، حاشیۀ 76) . در تاریخ گزیده به مهاجرت گروهی از طایفه‌ها، از جمله بختیاریها از جبل‌السمّاق شام به لرستان اشاره می‌شود (حمدالله، 540-541) و سردار اسعد بختیاروند (بهداروند) را از این دسته مهاجران دانسته است .

سازمان طایفگی:

بهداروند هم به باب و هم به طایفه‌ای از ایل بختیاری اطلاق می‌شود. در تقسیم‌بندی این طایفه چند رده مشاهده می‌گردد. دربارۀ این رده‌ها اقوال مختلفی وجود دارد. برخی باب بهداروند را به 19طایفۀ اصلی و 3 طایفۀ فرعی به نامهای اولک، مال احمدی و سالک تقسیم می‌کنند (لایارد، 54-55) و برخی دیگر بهداروند را به 3طایفۀ بختیاروند، عالی جمالی، جانکی سردسیر و 19تیره تقسیم کرده‌اند (سردار اسعد، 618) . خسروی باب بهداروند را متشکل از 4 طایفۀ مختاروند، بختیاروند (بهداروند) ، اسدوند و کائیدوند، و طایفۀ بهداروند آن را شامل 24تیره می‌داند . سازمان اجتماعی بزرگ طایفۀ بهداروند به یک طایفۀ اصلی بهداروند و 22 تش، و هر تش به چند اولاد تقسیم می‌شود .

پراکندگی جغرافیایی:

بهداروندها و طوایف آن در مناطق ییلاقی چهارمحال و قسمتی از منطقۀ بازُفت و مناطق قشلاقی دهستانهای سوسن، سرخاب، اندیکا، شیمبار و لالی، و منطقۀ گُتوند و سواحل رود کارون در استان خوزستان پراکنده‌اند (لایارد، 49، 54، 55؛ نیز نک‍: کریمی، 223؛ امیراحمدیان، ایل بختیاری، 244-245، «کوچ‌نشینی...»، 138). نواحی ییلاقی و قشلاقی بهداروندها بین شهرستانهای ایذه، شوشتر، مسجدسلیمان، فریدون شهر، لنجان، شهر کُرد و فارسان قرار دارند  (سرشماری، 14).

جمعیت و معیشت:

شمار خانوار بهداروندها را از قدیم‌ترین زمان تاکنون با اختلاف بسیار چنین آورده‌اند: در 1251ق/1836م، 600 خانوار (راولینسن، 147، که این آمار احتمالاً به گروهی از بهداروندها اشاره دارد، چون با آمار کم و بیش هم‌زمان دیگران اختلاف فاحش دارد) ، در 1260ق/1844م ، 3هزار خانوار (لایارد،54) ضبط کرده‌اند، بنابر آمار1366ش، جمعیت کوچندۀ بهداروندها شامل 924‘1خانوار و یا 758‘12نفر بوده است .

بهداروندها از راه پرورش دام و کشاورزی و باغداری زندگی می‌گذرانند. بافت قالی و قالیچه، گلیم و زیلو، جاجیم و خورجین، پلاس، چادر و چوقا از مهم‌ترین صنایع‌دستی بهداروندهاست.


پیشینۀ تاریخی:

در منابع از بهداروندها به عنوان طایفه‌ای قدرتمند و ثروتمند یاد می‌کنند که اغلب خوانین آنها مناصب ایلی مهم به دست آورده بودند (مینورسکی، 37؛ برای خاندان منصب‌دار هفت‌لنگ بختیاری‌وند، نک‍: کرزن، II/297).

از وقایع مهم در حیات اجتماعی بهداروندها، می‌توان به جنگ و ستیزهای درون ایلی آنها با دورکی باب بختیاری اشاره کرد. رقابت و خصومت در میان این دو طایفه سابقۀ طولانی داشته است و خوانین آنها برای کسب منصب ایلخانی اغلب با یکدیگر رقابت و مبارزه می‌کرده‌اند؛ ازاین‌رو، هر طایفه خان و رئیس خود را ایلخان می‌شمرد. این طایفه‌مداری سبب آشفتگی و اختلاف در تشخیص درست برخی ایلخانان و رهبران طایفه در منابع موجود شده است. در جنگهای میان بهداروند و دورکی اغلب بابهای دورکی و بابادی «خینِ چوی» (= خون چوب: پیمان و اتحادی میان دو یا چند طایفه، به این معنا که تا زمان پاک شده خون روی چوب یار و یاور یکدیگر خواهند بود) یکدیگر، و بهداروند و چهارلنگ خین‌چوی هم بودند (عکاشه، 35؛ دیگار، 31؛ کریمی، 245-246) . وقتی که اختلافات و نزاعها بین دو گروه در ایل بختیاری از راههای مسالمت‌آمیز و کدخدامنشانه حل نمی‌شد و به جنگی روی می‌آوردند، گروه یا گروههایی از بختیاری به یاری حریف ضعیف و کم‌زور می‌شتافتند تا قدرت طرفین دعوا در جنگ متوازن شود. این همیاران را که احتمالاً همبستگی خونی هم نداشتند، خین‌چویِ یکدیگر می‌نامیدند(دیگار، 30-31؛ نیز نک‍: ه‍ د، بختیاری).

از دیگر وقایع مهم قابل ذکر در تاریخ بهداروندها جنگهای اسدخانی (معروف به شیرکُش) ، ایلخان بختیاری میان سالهای 1225-1256ق/1810-1840م (سردار اسعد، 119؛ مکبن روز، 106) با حبیب‌الله‌خان دورکی رئیس شاخۀ هفت‌لنگ است. در این جنگها هفت لنگها به دو گروه هوادار حبیب‌الله خان و اسدخان بختیاروند تقسیم، و با هم‌درگیر شده بودند (سردار اسعد، 168) . اسدخان از سرداران بزرگ بختیاری بود که در زمان فتحعلی‌شاه قاجار (سل‍ 1212-1250ق) به سبب شورش و اطاعت نکردن از حکومت و درگیریهای فراوان با قوای حکومتی، همراه حبیب‌الله‌خان دورکی دستگیر، و در تهران زندانی شدند. پس از عفو و آزادی، بازگشت به سرزمین بختیاری از آنها خواسته شد تا زغال و مواد سوختی توپخانۀ قشون را از جنگلهای بختیاری تأمین کنند. اسدخان از این کار سرباز زد. از این‌رو، سپاهی به سرپرستی محمدعلی میرزا، در 1227ق برای سرکوب او فرستاده شد. در جنگ میان آنها، سپاه محمدعلی‌میرزا، اسدخان و طایفه‌اش را در منطقۀ کُلَن چین (کلنگ چین، این جنگ نیز به همین نام معروف شده است) محاصره کردند. سرانجام، اسدخان حصر خود را شکست و بهداروندها نجات پیدا کردند و به قلعه یا دژ ملکان، محل استقرار قبلی خود که بعداً به «دژ اسدخان» معروف شد، بازگشتند. محمدعلی میرزا دوباره سپاه را آراست و سالها در پای دژ با بهاروندها به جنگ پرداخت. سرانجام، با یکدیگر مصالحه کردند و اسدخان دست از نافرمانی کشید و با محمدعلی میرزا همراه شد (سردار اسعد، 168-169، 408-411؛ رئیسی، 19-21).
پس از اسدخان، جعفرقلی خان ریاست بهداروندها را به دست گرفت. او در پی شورش و سرپیچی از حکومت مرکزی، به دستور حشمت‌الدوله حاکم لرستان و بروجرد در 1285ق به قتل رسید. برخی منابع جعفرقلی خان بهاروند را با جعفرقلی‌خان دورکی که میان سالهای 1256-1265ق/1840-1849م ایلخان بختیاری بود، اشتباه گرفته‌اند (قس: لایارد، 254؛ امیری، 254؛ سردار اسعد، 306).

خلاصه اي از زندگي علي مردان خان

 

علي مردان خان از مادري چون بي بي مريم ، معروف به سردار مريم بختياري زاده شد . بي بي مريم دختر حسينقلي خان ايلخاني بختياري بود . پدر عليمردان خان ، عليقلي خان چهارلنگ بود كه  در جواني در اثر طوطئه اي فاميلي وفات يافت . او كودكي خود را در نزد دائي هاي خود يعني سردار اسعد و سردار ظفر گذراند و به مكتب رفت تا اينكه در سال 1302 بعد از مجزا شدن طوايف چهارلنگ و هفت لنگ به همراه برادر خود محمدعلي خان به عنوان روساي اين طايفه تعيين گرديدند . علي مردان خان در سال 1307 جمعيتي به  نام هيئت اجتماعيه بختياري مركب از 12 نفر از سران و كلانتران بختياري تشكيل داد ، سپس در تنگ گزي و شوراب اجتماع كردند و راه جنوب به شمال بختياري را با انفجار پل شالو بستند و آماده حمله به فريدن شدند كه دولت با شتاب ، سردار فاتح و محمدتقي خان  ميرجنك را براي مذاكره با انها فرستاد .

در همين زمان طوايف زراسوند ، بامدي ، ديناراني و بابادي به نهضت پيوستند و محمدرضاخان سردار فاتح و سردار اقبال هم عملا از نهضت پشتيباني كردند . در سال 1308 ف، دهكرد و اكثر مناطق بختياري به دست نيروهاي هيئت اجتماعيه تصرف و يا به آنان پيوستند . دولت رضاشاه هراسان از اين قيام تمام نيروهاي خود را در سراسر كشور را براي سركوب به فرماندهي تيمسار شاه بختي بسيج و روانه منطقه كرد . در زماني كه هيئت اعزامي براي صلح با علي مردان خان و ديگر سران در روستاي زرد يا قهوه رخ (قهفرخ) مشغول مذاكره بودند . از همه طرف بختياري مورد تهاجم ارتش قرار گرفت ، از جنوب لشگر اهواز به فرماندهي سرهنگ محتشمي و از غرب لشگر خرم آباد به فرماندهي سرتيپ تاج بخش و از شمال سرهنگ بهادر بختياري و تيمسار شاه بختي حمله را كامل نمودند . منطقه سفيد دشت كه مدت 20 روز در محاصره بختياري ها بود با جنگي خونين به تصره دولت د رآمد و نيروهاي بختياري عقب نشيني كردند . علي مردان خان و يارانش پس از يكسال درگيري و جنگ پارتيزاني با وساطت بعضي از خوانين تسليم  و به تهران انتقال يافت ولي با آمدنش به تهران ، توطئه براي قتل او هم شد . بعد از مدتي به همراه سردار فاتح و سردار اقبال و چند نفر ديگر تسليم و به زندان قصر منتقل گرديدند .

در سپيده دم يكي از روزهاي اسفند ماه 1313 اين رادمرد بختياري را جلوي جوخه اعدام بردند . بزرگ علوي اينطور مينويسد :

عليمردان خان جامه اي زيبا بر تن كرده بود و سر و روي خود را آراسته و با گامهاي بلند و استوار و قامتي زيبا ، حلاج وار بدون اينكه ذره اي ترس به دل راه دهد به قتلگاه نزديك ميشد . هنگامي كه از برابر جوخه اعدام ميگذشت با روي باز از همه آنها احوالپرسي كرد وقتي كه يكي از آنها ميخواست چشمان او را ببندد او از اين كار جلو گيري كرد و گفت : پسرم بگذار اين صحنه جالب و تماشائي را كه فقط اربابان شما را خوشحال ميكند ؛ من هم در آخرين لحظه حياتم ببينم . چرا كه تاكنون من شيري را دست و پا بسته در مقابل مشتي شغال نديده ام !

 

سردار اسعد

شنـيـدم که جـمشيد فرخ سرشت             بر چـشـمه و بر سنگـي نوشت

بر اين چـشـمه چـون ما بسي دم زدند           برفـتـند تا چـشم بر هـم زدند

چـنين گويد حاج عـليقـلي خان سردار اسعـد ابن حسيـنقـلي خان ايلخاني ابن جـعفر قلي خان ابن حـبـيب الله خان ابن عـبدال خان بن علي صالح خان ابن عبدالخليل آقا ابن خسروآقا ابن غالب آقا ابن حيدر که اجداد من هـمه وقت به رياست طائـفهً هـفت لنگ بخـتياري برقرار بودند تا زمان پـدرم حسينقـلي خان ايلخاني، طوائف چـهارلنگ و جوانکي گـرمسير و سردسير و فلارد، ضميمهً حکومت او شدند. در سنه 1299 هـجري قـمري مرحوم برادر ارشدم، اسفنديارخان سردار اسعـد، در اصفهان شش سال محـبوس ماند؛ حکومت بختياري و مضافات با اعـمام کرامم بود. بعـد از شش سال برادرم مرخص و به منصب سردار اسعـد منصوب شد. چـند سال با اعمام و بني اعـمام دشمن و جـنگهـاي خونريز کرديم. عاقـبت صلح کرده متحـد شديم تاکنون که سنه 1323 هـجري قـمري و سال دهـم جلوس اعـليحضرت مظفرالدين شاه قاجار خلدالله ملکه مي باشد؛ با وجود وفات چـهار نفر از بزرگان با کمال اتحاد مشغـول رياست هـستـيم از ثـمرهً اتحاد براملاک موروثي افزوديم. الآن که ربع چـهارمحال و تمام رامهـرمز، زيدون، و حومهً بهـبهان املاک زيادي از عـربستان چـندين قريه از بربرود، چـندين قريه از لنجان و سميرم ملک زر خريد اين خانواده است. از چهارمحال ناحيهً ميزدج و چـند قريهً ديگر ملکي من و گرامي برادرم حاج خسروخان سالار ارفع است. اميد که اولاد و احفاد ما اتحاد را از دست ندهـند. 

در پائين اين کـتيـبه اين جـمله افزوده شده است: " در تاريخ هـفـتم محـرم 1336 هـجري قـمري مطابق اول ميزان مرحوم سردار اسعـد در طهـران به رحـمت ايزدي پـيوست ".

هـمچـنين اين جمله نيز افزوده گرديده است: " لغو شد القاب در سال اول هـزار و سيصد و چهار شمسي بامر مجلس شوراي ملي

سردار اسعد بختياري

 

علي قلي خان سردار اسعد چهارمين فرزند حسين قلي خان ايلخاني است.او پس از كشته شدن پدرش ، يكسال در زندان ضل سلطان بسر برد. و خانواده ي آنها تا زمان بقدرت رسيدن اتابك در انزوا بسر مي برد. اما با بقدرت رسيدن اتابك ، باز ستاره ي اقبال آنها  درخشيد و برادرش اسفنديار خان سردار اسعد اول ،ايلخاني بختياري و خود علي قلي خان فرمانده سواران بختياري در تهران شد. در قتل ناصرالدين شاه ، مامور نظم تهران گرديد و از زمان مظفرالدين شاه نيز فرمانده سواران بختياري ، با لقب سر تيپي باقي بود. در سال 1314ه ق هزار تومان مقرري به پاس وفاداريش به دولت براي وي تعيين گرديد. مدتي  نيز به عنوان ايلخاني از جانب مظفرالدين شاه انتخاب شد. اما در اين سمت با رقابت شديد برادرش نجف قلي خان صمصام السلطنه كه از او بزرگتر و طبق پيمان نامه هاي سران ايل ، حق ايلخانيگري از آن او بوده مواجه شد و كنار رفت. او بعد از عزل اتابك ديگر به گارد سلطنتي مراجعت نكرد و بيشتر اوقات خود را در بختياري گذرانيد

در سال 1318ه ق به هندوستان و مصر سفر كرد و به زيارت مكه نائل گرديد و سپس عازم پاريس شد و دو سال تمام در پايتختها و شهرهاي مهم اروپا زندگي كرد و به عضويت فرماسونري در آمد. او در سال 1320ه ق به تهران آمده در سال 1321ه ق كه اسفنديار خان برادر بزرگش فوت كرد ، راهي بختياري شد و بين برادران و عموزاده هايش ( فرزندان حاج امامقلي خان ) صلح و آشتي برقرار كرد. در سال 1322به پيشنهاد عين الدوله از مظفر الدين شاه لقب سردار اسعد و نشان حمايل به او اعطا شد و مامور نظم لرستان گرديد.

پس از افتتاح مجلس اول در 18شعبان1324براي معالجه چشم خود ،بار ديگر به اروپا مسافرت كرد و در پاريس اقامت گزيد و به مطالعه و ترجمه ي كتب خارجي پرداخت . پس از بمباران مجلس در روز سه شنبه24جمادي الاول 1326ه ق كه  تعدادي از رجال و آزادي خواهان راهي زندان شدند ،او در پاريس بود .

سردار اسعد در بين خوانين بختياري امتياز ويزه اي داشت. در تاريخ بختياري كه شرح اختلافات درگيريهاي داخلي را نگاشته اند بندرت از او در دسته بنديهاي خانوادگي ياد شده است. سردار اسعد را ميتوان محور اتحاد در ايل دانست.

سردار ظفر مئ نويسد:حاج عليقلي خان هيچ وقت مايل به جنگ نبود ، سردار اسعد در امور سياسي نيز نيرئي توانا بود. او اين امتياز با حضور گسترده اش در دستگاه دولتي از زمان ناصر الدين شاه كسب كرده بود. سردار اسعد از آثار مربوط به رجال سياسي معاصر داراي سيماي مثبت و روشن است.

ملك زاده قزويني مي نويسد سرداراسعد همكاري خود با مجامع آزادي خواه را از سال 1322ه ق آغاز كرده است .در دوازدهم ربيع الاول همين سال جلسه اي از رجال آزادي خواه در باغ سليمان خان ميكده و به رهبري او برگزار شد.ملك زاده اين مجمع را هسته ي اصلي انقلاب مشروطيت ايران مي داند. گرچه نام سردار اسعد در ليست اصلي نيامده ،اما او مئ نويسد ، بطوري كه نگارنده اين تاريخ از كساني كه هنوز زنده اند و در آن  جمع حضور داشته اند ،                            تحقيق كرده ام، بحرالعلوم كرماني،برادر شهيد مرحوم روحي و حاج عليقلي خان سردار اسعد بختياري و سليمان ميرزا هم در آن جلسه حضور داشته اند . اما با اين وجود در طي سالهاي بعد تا سال 1326 از او براي حمايت از مشروطيت حركتي  مشاهده نگرديد است.

سردار اسعد همكاري خود با آزادي خواهان را پس از بمباران مجلس شوراي و در سال 1326 ه ق بطور كامل آشكار شروع كرد.در اين سال با تجمع مشروطه خواهان و رجال مخالف محمد علي شاه  در اروپا ،سردار اسعد نيز به جرگه آنان پيوست . اين افراد در سه شهر متمركز شده اند .

 

يك دسته كه از حيث تعداد زياد تر بودند و از حيث نام و آوازه حكومتي مشهورتر ، افرادي بودند كه در پاريس جمع شده بودند. علا الدوله ، سردار اسعد ، ظهير السلطان ،احتشام السلطنه و امير اعظم از آن جمله بودند. سردار اسعد در اين برهه  حساس از تاريخ ايران در بين مجامع مهره اي است كه به لحاظ موقعيت حساس و قدرت جنگي ايل بختياري ،براي نجات كشور از استبداد محمد علي شاه برگزيده مي شود.

قدرت ايل بختياري در بين ايلات از اين زمان تعيين كننده بوده بطوري كه شاه نيز براي نجات  خود به آنها دل بسته بود.

او در پنجم ربيع الثاني 1327ه ق وارد ايران شد.ابتدا با شيخ خزعل ، شيخ قدرتمند اعراب بني كعب خوزستان ملاقات كرد و با او متحد شد . سپس وارد خاك بختياري شد، بعد از آن سوگند نامه اي را با قشقائي امضا كرد . هم پيمان شدن با خوانين و شيوخ حياتي بود . زيرا براي حركت به سمت تهران مي بايست از پشت سر مطمئن بود. بخصوص اينكه خوانين بختياري و قشقائي با هم رقابتي ديرنه داشته اند و شيخ خزعل نيز ظمن رقابت با خوانين بختياري ، راه مسالمت آميزي را در مقابل محمد علي شاه در پيش گرفت. سردار اسعد پس از عقد قرارداد با روساي ايلات مذكور ، در صدد اتحاد با رقباي خانوادگي خود برآمد . خانواده حاجي ايلخاني مشكل اصلي او محسوب مي شدند . لطفعلي خان امير مفخم براي مقابله با تهاجم بختياريها در قم موضع گرفته بود . برادر او نصيرخان سردار جنگ از محاصره تبريز دست برداشته و براي پيوستن به امير مفخم راهي قم بود و برادر ديگرشان سردار اشجع به همراه خسروخان سردار ظفر (برادر سردار اسعد) براي جمع آوري نيرو ، به سمت بختياري در حركت بودند . تنها غلامحسين خان سردار محتشم بعنوان ايل بيگي ايل بختياري در خوزستان بسر ميبرد . برخلاف برادرانش كه در ضديت كامل با سردار اسعد بسر ميبردند . زمينه هاي اتحاد بين او و سردار اسعد از قبل توسط سردار اسعد فراهم آمده بود .

از آنطرف سردار اسعد با همراهي خوانين بختياري و انقلابيون ديگر ، سپاهي قريب به هفتصد نفر جمع آوري و راهي تهران شد و قبل از حركت نامه اي به شيخ السفراء وزير مختار اتريش نوشت و هدف از حركت خود را تشريح و از دولت هاي قدرتمند خواست تا از مداخله نظامي در ايران خودداري كنند . سردار اسعد در حركت خود به سمت تهران، مشكل اصلي را برخورد با نيروهاي بختياري به فرماندهي اميرمفخم ميدانست و تلاش زيادي ميكرد با آنها درگير نشود . براي اين مقصود نامه اي به او نوشت تا ا گر ميخواهد به شاه وفادار بماند با نيروهاي ديگر درگير شود زيرا در درگيري با نيروهاي بختياري ، ايل را نيز به خاك و خون ميكشد.

اما او گوش نكرد و آن دو گروه با هم درگير شدند و بعد جنگي سخت در گرفت و صدها كشته برجاي گذاشت . از شمال نيز نيروهاي مجاهدين راهي تهران گرديدند و با هماهنگي كه با هم داشتند در 24 جمادي الثاني 1327 ه ق وارد تهران شدند . آنها براي رسيدن به تهران درگيريهاي  پراكنده اي داشتند  ، اما سران مجاهدين كه با طي مسافتي  نزديك به 1111 كيلومتر توانسته بودند به هم برسند طي جلساتي در بادامك ،  طرح حمله به تهران را ريختند . آنها بدون انداختن حتي يك تير وارد شهر شدند و از سوي مردم با آغوش باز مورد استقبال قرار گرفتند . و در روز  جمعه 27 جمادي الثاني 1327 (21تير 1288 ه ش ) داستان جنگ پايان يافت و در ساعت 8/30 صبح شاه با پانصد تن از سربازان و بستگان و سران به سفارت روس پناهنده شد . سردار اسعد در تاريخ هفتم محرم 1366 ه ق مطابق اول ميزان در تهران فوت كرد .